ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
303
قصص الانبياء ( فارسى )
و اهل سبا نيز مسلمان شدند ، و سليمان او را از همهء زنان نيكوتر داشتى ، و تخت او را بازداد تا بر آن تخت نشستى ، و عزيزش داشتى ، و هيچ زنرا تخت نبود مگر او را . پس سليمان گفت مرا تخت و كرسى بايد كه هرگز كس را چنان نبود و بخلاف تخت بلقيس خواهم كه باشد . پس سليمان آدميان و پريان را بخواند و گفت مرا كرسى بايد چنين و چنين . تدبير آن چيست ، بكنيد ، و بنگريد كه توانيد كردن ؟ از جمله ايشان پرى بود نامش صخر ، از عفريتان بود از پريان ، گفت من بسازم چنان كه تو خواهى . سليمان گفت نيك آيد ، هرچه ببايد بخواه تا بيارند . زر بخواست و گوهر از هر لونى و از هرچيزى . آنگاه كرسى بساخت مرو را چهار پايه از زر صرخ . بطلسم چهار شير بر چهار پايهء او ساخته كه مىرفتندى و مىگشتندى ، و از دهن ايشان دم برآمدى و آهنگ سوختن آن كس كردندى به غير سليمان . و هرگاه كه سليمان بر آن كرسى نشستى چنان كه او خواستى مىگشتى . و بر پايهء او دو شير ساخته بود هم بطلسم ، اگر كسى بجز سليمان خواستى كه بر آن تخت برآيدى ، بزدى ، و پايهاى آن كس بشكستى . و بر پايهء ديگر دو كركس ساخته بود چشمهاى ايشان از ياقوت و دهن ايشان از مرواريد . چون سليمان بر تخت برآمدى پرّها باز كردندى و از دهان ايشان گلاب ميريختى . و بر پايهء ديگر دو مرغ ساخته بودند ، چون سليمان بر تخت برآمدى پرها باز كردندى ، و گرد سليمان درآوردندى چون پردهء تا كسى او را نتوانستى ديدن مگر آنكه او خواستى . ] a 341 [ و بر سر كرسى چهار طاوس كرده بود از زر و سيم ، و گوهرها درو نشانده . چون سليمان برآمدى پرّها بگسترانيدندى و از دهان ايشان مشك و عنبر مىدميدى بر علما و بزرگان بنى اسرايل .